امیرعلی امیرعلی ، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

به وبلاگ امیرعلی عزیز ما خوش آمدید

داستان ورود فرشته آسمونی به دل مامانش

1392/6/25 12:43
127 بازدید
اشتراک گذاری

عشق مامان اومدم بهت خوش آمد بگم که با خواست خدا و خیلی غیره منتظره پا گذاشتی تو دلم و زندگی شیرین من و بابایی رو شیرین تر کردی عزیزم میخوام داستان وردودت رو از اول برات تعریف کنم :

در تاریخ ۲۳/۶/۹۲ ساعت۳۰ :۷ بعد ازظهر حالم خیلی بد بود و روی کاناپه دراز کشیدم و داشتم تخمه هندونه ای میخوردم و خیلی ضعف و سرگیجه داشتم بابا رامین اومد خونه و گفت رنگت خیلی پریده هیچ وقت اینطوری نبودی پاشو بریم دکتر من گفتم نمیخواد شاید بخاطر تخمه خوردن اینطوری شدم یه دفعه بابا رامین گفت یه حسی بهم میگه بارداری نکنه باردار باشی من گفتم نه امکان نداره بابا رامین گفت من الان میرم داروخانه و بی بی چک میخرم و میام بابایی رفت و یه بی بی چک خرید و اصرار داشت که من بی بی چک رو استفاده کنم منم از اونجایی که مطمئن بودم خبری نیست استفاده نکردم و ساعت ۱۱:۳۰ شب بعد از کلی اصرار وقتی برای مسواک زدن رفتم دستشویی بی بی چک رو تست کردم و یه دفعه متوجه دوتا خط پررنگ شدم بله شما اومده بودی تو دلم  ومن خبر نداشتم در شرایطی بودم که اصلا فکر بارداری رو نمیکردم اما نمیدونم چرا بعد از +شدن انقدر خوشحال بودم . وقتی بابایی اومد و بی بی چک+رو دید منو بغل کرد و دوتایی باهم گریه میکردیم آخه واقعا سوپرایز شده بودیم چون ما اصلا تو فکر اومدن شما نبودیم و همچنان به زندگی ۲نفره فکر میکردیم اما واقعا لحظه قشنگی بود بلافاصله بابا رامین آماده شدو گفت  همین الان باید بریم ازمایش بدیم و خیالمون راحت بشه من گفتم بزار فردا صبح میریم بابا گفت نه همین الان بریم من دل تو دلم نیست بنابراین منو بابایی به سمت بیمارستان بقیه الله حرکت کردیم و ساعت ۱۲:۳۰ رسیدیم و فوری رفتیم و ازم خون گرفتن بعدشم گفتن ساعت ۲:۳۰ بیاید برای گرفتن جواب پس منو بابایی به سمت حرم مطهر امامزاده صالح حرکت کردیم امازاده تعطیل بود اما نشستیم جلوی در امامزاده و باهم زیارت عاشورا خوندیم و از خدا خواستیم اون چیزی که به صلاحمون هست رو برامون رقم بزنه بعد به سمت بیمارستان حرکت کردیم ساعت ۱:۴۵ دقیقه رسیدیم بیمارستان و بابایی هر ۵ دقیقه یکبار میرفت آزمایشگاه برای دریافت جواب و هر بار با کلی ناراحتی برمیگشت چون جواب آماده نبود تا اینکه بابایی نشت تو ماشین و چشماشو بست و خوابش برد منم از این فرصت استفاده کردم و رفتم آزمایشگاه جوابها اومده بود اسم من نفر اول بود وای خدای من چی میبینم جواب بتام + بود اونم با عدد ۲۱۷۸ خدایا شکرت فقط خدا رو شکر میکردم چون میدونستم این خبر بهترین خبره برای رامین و بابا و مامان و برادر عزیزم و اومدم سمت ماشین و به بابا گفتم بابایی من اومدم بابایی از جاش بلند شد جواب رو گرفت نگاه میکرد و گریه میکرد و میگفت واقعا + ++++ خدایا شکرت یا امام رضا بابت عیدیت ممنونم که بهترین و گرانبها ترین عیدی رو به ما دادی اونم انقدر غیره منتظره و این بود داستان ورود شما به زندگی ما عشقم بازم میگم به زندگیمون خوش اومدی در ضمن ۳۱/۶/۹۲ سالگرد ازواج مامان و بابا هستش خوشحالم که امسال سومین سالگرد ازدواجمون رو ۳ نفری جشن میگیریم .

محبتوروجکم عاشقانه دوستت دارم محبت

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)