روز زمینی شدن فرشته آسمونی
چون دکتر گفته بود که احتمال زایمان زودرس داری ساک بیمارستان و آماده کرده بودیم . 14/2/93 روز یکشنبه ساعت23:30 بود که داشتیم میخوابیدیم من این اواخر شدیدا اذیت میشدم چون شما تکونات خیلی زیاد شده بود و جات تنگ شده بود و از طرفی هم من تنگی نفس گرفته بودم و اصلا خوابم نمیبرد بابا رامین خوابید و من مثل همیشه توی رختخواب دراز کشیده بودم و برای سلامتی گل پسرم آیه الکرسی میخوندم انقدر آیه الکرسی خوندم که بالاخره خوابم برد و ساعت 3:10 بامداد با یه مشت و لگد اساسی شما کیسه آب و پاره کردی و من با استرس بابا رامین و بیدار کردم و گفتم رامین کیسه آب پاره شد بابا رامین با هول از جا بلند شد سریع با مامان جون تماس گرفت و گفت که کیسه آب پاره شده چکار کنم مامان جون هم گفته بود ساک و بردارید لباس بپوشید بیاید دنبالم تا بریم بیمارستان اصلا هم نگران نباشید پسر خوشگلمون میخواد بیاد پیشمون . خلاصه من و بابا رامین با استرس شدید آماده شدیم و رفتیم دنبال مامان جون و راهی بیمارستان نجمیه شدیم و ساعت 4:15 صبح رسیدیم بیمارستان و من رفتم داخل بلوک زایمان اونجا کلی معاینه کردن و با خانم دکتر مشایخ تماس گرفتن و شرح حالمو بهشون توضیح داد ایشونم گفته بودن که خودشون برای عمل میان و به دکتر کشیک واگذار نکردند خلاصه من لباسهای اتاق عمل و پوشیدم و آماده منتظر رفتن به اتاق زایمان بودم تو این تایم همش نگران شما بودم انقدر نگران بودم که همش خانم ماما رو صدا میکردم و میگفتم میشه صدای قلب بچه منو چک کنید تا اخره اون خانم گوشی رو داد دستم و گفت هر وقت نگران شدی برای مدت کوتاه میتونی گوش کنی منم کلی خوشحال شدم اما شکمم خیلی کوچیک شده بود خانم ها کم کم وارد اتاق میشدن و اماده زایمان بودن همه زایمانشون به موقع بود و شکمهاشون بزرگ منم همش مقایسه میکردم و تو اون شرایط اصلا مغزم کار نمیکرد که من کیسه آبم پاره شده و دیگه آبی توش نیست که بخواد شکمم بزرگ باشه بعد یه لحظه به خودم گفتم خب منم تا چند ساعت قبل شکمم مثل اونها بزرگ بود تازه متوجه شدم که قضیه از چه قراره و یه لحظه صدام کردن که بیا پدرت اومده که ببینت منم با ذوق سریع از روی تخت بلند شدم و رفتم دیدم مامان جون و بابا جون و بابارامین بیرون منتظر من بودن رفتم پیششون ناخداگاه گریه کردم . بعد به بابا رامین گفتم که به مامانی و بابایی (مامان و بابای بابا رامین ) خبر بده که شما داری به دنیا میای بابا رامین گفت بهشون خبر دادم .
مامان جون هم به خاله های مهربونم خبر داده بود خلاصه ساعت 8 صبح روز دوشنبه 15 اردیبهشت من رو صدا زدن و راهی اتاق عمل شدم خدایا داشتم از استرس میمردم از طرفی هم دلم میخواست از زایمان فیلمبرداری بشه ولی چون زایمانم اورژانسی بود هماهنگ نکرده بودیم که فیلمبردار بیاد اما یهویی به ذهنم رسید که توی اتاق عمل بپرسم که فیلمبردار الان میاد یا نه که گفتن الان هماهنگ میکنن تابیاد خلاصه اینکه فیلمبردار هم اوکی شد و اما اتاق عمل خانم دکتر بیهوشی اومد تا بیهوشم کنن یه دفعه گفتم من نمیخوام بیهوش بشم من میخوام از کمر بیحسم کنید تا لحظه ورود گل پسرم رو ببینم اون خانم پرسید جدی میگی چه شجاع ، آمپولش خیلی درد داره باید همکاری کنی گفتم باشه تحمل میکنم و همکاری میکنم همش به خودم میگفتم خدایا منی که از آمپول معمولی میترسیدم چه شجاع شدم این چه نیروی بزرگیه که داره به من اجازه میده همچین کاری کنم وای که چه حسی خوبی بود لذت بخش لذت بخش بهترین لحظه دنیا بهترین لحظه زندگیم خوب خوب خوب خوب ![]()
خلاصه که آمپولها رو زدن و بی حس شدم و خانم دکتر مشایخ اومدن چشم من مدام به ساعت اتاق عمل و حرفهای خانم دکتر بود بالاخره صدای گریه عسلم اومد من فقط اشک میریختم فقط اشک میریختم تو باون لحظه اول ساعت رو ثبت کردم 8:40 دقیقه گل پسرم نفسم به دنیا اومد و بعد برای دوستانم دعا میکردم . همش با خودم میگفتم (خدایا این لحظه رو طعم شیرین مادر شدن رو به همه خانم های دنیا بچشان و هیچکس رو از این نعمت بی بهتره نکن )
![]()
![]()
امیرعلی عزیز ما در روز دوشنبه مورخ 15/02/1393 هجری شمسی و 5/رجب/1435 هجری قمری در ساعت 8:45 دقیقه صبح با وزن 3420 گرم و قد 48 سانتی متر در بیمارستان نجمیه توسط خانم دکتر مشایخ از دنیای فرشته ها به دنیای انسانها اومد. عزیز دلم ورودت پر خیر و برکتت به زمین مبارک![]()
![]()
![]()


روز زمینی شدن فرشته آسمونی
