امیرعلی امیرعلی ، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

به وبلاگ امیرعلی عزیز ما خوش آمدید

هفته 12 بارداری و سونو ان تی و مشاهده جنسیت نی نی

1392/8/15 21:32
172 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عشقم چطوری عزیزمممم امروز بابا رامین ساعت ۴ اومد اداره دنبال من و بعدش رفتیم ۳راه طالقانی دنبال مامان جون که با هم بریم مطب خانم دکتر خودکار برای سونو ان تی که متاسفانه به دلیل اینکه اجلاس سران اپک بود بابا رامین فقط ما رو رسوند و نتونست بیاد شما رو ببینه ما هم وارد مطب شدیم که از سلامتی شما اطمینان پیدا کنیم . مامان جون گلت همیشه به آدم آرامش میده حتی اگر خودش در اوج استرس باشه مدام داشت برای سلامتی شما آیه الکرسی میخوند ومن بادیدن چهره ماه مامانم تقریبا استرسم کم میشد تا اینکه اسمم رو خوندن و رفتیم تو اتاق خانم دکتر و من روی تخت دراز کشیدم از اونجایی که بابا رامین و باباجون و دایی جونت خیلی مشتاق دیدارت بودن از مامان جون خواسته بودن  که حتما فیلمبرداری کنه مامان جون هم با دوربین منظر بود تا شروع کنه و از شما وروجک نازم فیلمبرداری کنه که تو اون لحظه خانم دکتر گفت نیازی به فیلم بردای نیست من بهتون سی دی میدم ما هم کلی خوشحال شدیم و خانم دکتر با بسم الله الرحمن الرحیم کارشو شروع کرد اول ضربان قلب و رو چک کرد بعد آب دور جنین بعد چین پشت گردن و طول سرویکس و گفت همه چیز این وروجک عالیه و به مامان جون گفت نوه اولتونه مامان جون گفت بله خانم دکتر گفت خدا به دادتون برسه خیلی شیطونه و خیلی تکون میخوره بعد یه دفعه گفت خدای من چه بچه زرنگی از این هفته داره جنسیتشو نشون میده نگاه کن همینطور که به مانیتور نگاه میکردم گفتم وای نی نی من پسر طلا شده مامان جون اشک میریخت و من اشک میرختم و خدارو به خاطر سالم بودن شما شکر میکردم خلاصه اینکه اونروز بعد از بیرون اومدن از مطب من به بابا رامین زنگ زدم و گفتم خدا بهمون پسر داده اونم کلی خوشحال شد و داشت گریه میکرد و میگفت که باید بره شیرینی بخره چون همه همکاراش تو اداره متوجه شده بودن که شما پسر طلا هستی البته همزمان که من خبرآقا بودن شما رو به بابا رامین میدادم مامان جون هم به باباجون و دایی جونت اطلاع داد و بعدش بابا و داداش نازنینم به من زنگ زدن و بهم تبریک گفتن و من و مامان جون به سمت خونه راه افتادیم وقتی رسیدیم خونه من اومدم سی دی شما رو بزارم که بابا جون نذاشت و گفت بزار رامین بیاد ۵تایی با هم ببینیمش و ما منتظر شدیم تا بابا رامین اومد و همه با هم روی ماه آقا امیرعلی رو زیارت کردیم و بعد از صرف شام و میوه من و بابا رامین رفتیم خونه و به بابایی و مامانی (بابا و مامان بابا رامین) هم زنگ زدیم خبر آقا بودن شما رو دادیم اونها هم خیلی خوشحال شدن و بهمون تبریک گفتن . پسر طلا خیلی دوستت داشتم اما امروز یه عشق جدیدی نسبت بهت دارم .

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)