امیرعلی امیرعلی ، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

به وبلاگ امیرعلی عزیز ما خوش آمدید

تشکر من و پسرم

سلام امروز من و آقا امیرعلی گلم اومدیم تا از زحمات مامان جون و باباجون و بابا رامین و دایی جون تشکر کنیم برای اینکه توی این مدت واقعا همشون به ما لطف داشتن و خیلی خیلی بیشتر از حد عادی برای من و گل پسرم زحمت کشیدن چون من شاغل هستم و با آقا پسرم هر روز باید بریم اداره و بابا رامین باید ساعت ۷صبح اداره باشه و نمیتونه ما رو برسونه دایی محمد گل هر روز صبح زحمت بردن و آوردن ما رو میکشه واقعا ازش ممنونیم و امیدوارم که بتونیم جبران کنیم البته من همیشه براش دعا میکنم. اول برای اینکه همیشه سالم و شاد باشه و دوم اینکه تو کنکور ارشد سراسری قبول بشه و کارش توی بانک اقتصاد نوین درست بشه و سوم اینکه یه همسر خیلی خوب و شایسته و لایق خ...
21 بهمن 1392

هفته 12 بارداری و سونو ان تی و مشاهده جنسیت نی نی

سلام عشقم چطوری عزیزمممم امروز بابا رامین ساعت ۴ اومد اداره دنبال من و بعدش رفتیم ۳راه طالقانی دنبال مامان جون که با هم بریم مطب خانم دکتر خودکار برای سونو ان تی که متاسفانه به دلیل اینکه اجلاس سران اپک بود بابا رامین فقط ما رو رسوند و نتونست بیاد شما رو ببینه ما هم وارد مطب شدیم که از سلامتی شما اطمینان پیدا کنیم . مامان جون گلت همیشه به آدم آرامش میده حتی اگر خودش در اوج استرس باشه مدام داشت برای سلامتی شما آیه الکرسی میخوند ومن بادیدن چهره ماه مامانم تقریبا استرسم کم میشد تا اینکه اسمم رو خوندن و رفتیم تو اتاق خانم دکتر و من روی تخت دراز کشیدم از اونجایی که بابا رامین و باباجون و دایی جونت خیلی مشتاق دیدارت بودن از مامان جو...
15 آبان 1392

سالگرد ازدواج

همسر عزیزم  با وجود پر مهرت و نگاه گرمت دنیایی از پاکی و صفا برایم به ارمغان آوردی خوب من برای توصیف مهربانی‌هایت واژه‌ها یاری نمی‌ دهند ، چرا که تو خود قاموس مهربانی هستی و من خوشحالم که سالی دیگر بر عمر زندگی مشترکمان افزوده شد و خوشحال تر از آنم که خداوند متعال در این سالگرد ازدواج هدیه ای بسیار بسیار با ارزش برای ما مقدر ساخت وفرزندی از جنس نور را به ما هدیه داد .        
31 شهريور 1392

داستان ورود فرشته آسمونی به دل مامانش

عشق مامان اومدم بهت خوش آمد بگم که با خواست خدا و خیلی غیره منتظره پا گذاشتی تو دلم و زندگی شیرین من و بابایی رو شیرین تر کردی عزیزم میخوام داستان وردودت رو از اول برات تعریف کنم : در تاریخ ۲۳/۶/۹۲ ساعت۳۰ :۷ بعد ازظهر حالم خیلی بد بود و روی کاناپه دراز کشیدم و داشتم تخمه هندونه ای میخوردم و خیلی ضعف و سرگیجه داشتم بابا رامین اومد خونه و گفت رنگت خیلی پریده هیچ وقت اینطوری نبودی پاشو بریم دکتر من گفتم نمیخواد شاید بخاطر تخمه خوردن اینطوری شدم یه دفعه بابا رامین گفت یه حسی بهم میگه بارداری نکنه باردار باشی من گفتم نه امکان نداره بابا رامین گفت من الان میرم داروخانه و بی بی چک میخرم و میام بابایی رف...
25 شهريور 1392